عشق عین بی قانونی ست ...

اصلا یعنی چه دیوار صاف باشد

تا خودِ ثریا باید کج رفت

خشت به خشت یک رابطه را باید کج گذاشت متمایل به مرد

اصلا چه معنی دارد حقوق برابر زن و مرد، توی عشق از اینها نداریم، عشق عین بی قانونی ست، عین زن سالاری ست،

 عشق نجابت مرد است و صلابت زن، زن را باید بند بند وجودت بطلبد، زن لوس نمی شود، سوار نمی شود ، فقط سخت می پذیرد، دیر تسلیم تو می شود، باید صبوری کرد، جنگید، اصرار ورزید و کج رفت!

زن را که دوست بداری؛ زن که بفهمد در تو نفوذ کرده پیاده و نه سواره همراه تو تا ثریا زیر دیوار کج راه می آید ...


مسعود ممیزالاشجار "


خدا کند که ...

خدا کند که بهار رسیدنش برسد
شب تولد چشمان روشنش برسد

چو گرد بر سر راهش نشسته ام شب و روز
به این امید که دستم به دامنش برسد

هزار دست پر از خواهشند و گوش به زنگ
که آن انارترین روز چیدنش برسد

چه سالها که درین دشت ، خوشه چین ماندم
که دست خالی شوقم به خرمنش برسد

بر این مشام و بر این جان چه میشود یارب!
نسیمی از چمنش بویی از تنش برسد

خدای من دل چشم انتظار من تا چند
به دور دست فلک بانگ شیونش برسد؟

چقدر بر لب این جاده منتظر ماندن؟
خدا کند که از آن دور توسنش برسد ...


" سعید بیابانکی "



 

[ادامه مطلب را در اینجا بخوانید ...]
منبع این نوشته : منبع

ممنونم که هستی ...

گریه هایم همه از عشق حکایت دارد
یعنی این دل به چشمان تو عادت دارد

ای تو محبوب ترین حادثه ی زندگیم
بی تو این دل به یک مُرده شباهت دارد

از تو ممنون که هستی...،همه ی هستی من
به من و بودن تو شهر حسادت دارد

شعر گفتم همه ی شهر بفهمند این را
آری این مرد ، به من ابراز محبت دارد

قافیه قافیه از عشق تو گفتن خوب است
این غزل هم به نگاه تو ارادت دارد...


" ناشناس "



 

[ادامه مطلب را در اینجا بخوانید ...]
منبع این نوشته : منبع
هستی

اردیبهشت ؛ عجب ماهِ خوبیست ...

بساطِ دلبرانه ی اردیبهشت پهن شد ...
تازه به سرآغازِ عشق رسیده ایم ...
التهابِ عجیبی میانِ دلم برپاست ...
یک احساسِ متفاوت ...
یک بیقراریِ ناب ... !
انگار قرار است اتفاقاتِ خوبی بیُفتَد ...
بادهایِ بهار ، پشتِ شیشه می رقصند ،
گل های باغچه ، بذرِ امید به دلم پاشیده اند ،
انگار زمین و زمان ، مژده ی روزهایِ بهتری برایم آورده ...
اردیبهشت است ...
بویِ بهشت را می شود از هر ثانیه اش استشمام کرد ...
حالِ خوبی دارم ...
قابلِ شرح نیست ...
دلم کمی قدم زدنِ جانانه در خیابان می خواهد ،
یک هندزفری ... ،
یک موزیکِ عاشقانه ی قرنِ بیستم ...
و کمی هم لبخند ،
همین برایِ شادی ام کافیست ... !
آری ...
"بعضی می رقصند که به خاطر بسپارند ، بعضی می رقصند که فراموش کنند ... "
و فراموشی ؛ لازمه ی این روزهاست ...
اردیبهشت ؛ عجب ماهِ خوبیست !
آدم هوَس میکند عاشق باشد ... !

" نرگس صرافیان طوفان "



 

[ادامه مطلب را در اینجا بخوانید ...]
منبع این نوشته : منبع
اردیبهشت ,رقصند ,ماهِ خوبیست

عشق چقدر نزدیک من است ...

انگار دلم یک اتفاق تازه میخواهد
نه از آن اتفاقهایی که روزمرگی ها را به تاخیر میاندازد...
از آنها که یهو عشق قدیمی ات را توی ماشین بغلی
جلوی چراغ قرمز میبینی...
یا مثلا عطر کسی توی گلفروشی هوش از سرت ببرد
وبرق چشمانش رنگ دنیا را برایت عوض کند، نه...
اینها را نمیخواهم
میخواهم اتفاق تازه ام فقط تو باشی
همانکه وقتی افتاد، دلم را رام کرد
رنگ دنیایم را پر از رنگین کمان،
...
همان که صورتم را طرحی زد پراز صدای قهقهه...
و چشمانم را پر از اشتیاق لمس فردا
دلم همان ، تو را میخواهد
فقط تویی که آمدنت امروز ، فرق کند با دیروز
بدون گل، بدون عطر
فقط حسی که یادم بیفتد
عشق چقدر نزدیک من است...

" ندا پالیزگر "



 

[ادامه مطلب را در اینجا بخوانید ...]
منبع این نوشته : منبع
چقدر نزدیک ,اتفاق تازه

ای بهترینِ من ...

همیشه تو تصوراتم مردِ با غیرت مردی بود که اگه یه نفر چپ بهم نگاه میکرد، عربده میزد و حکم مرگِ طرفو صادر میکرد
اگه یه تارِ موهامو مردی جز خودش میدید سرم داد میزد: " بپوشون اون لامصبارو ..."
اگه مانتوم یه ذره کوتاه بود دعوام میکرد و مثه پسر بچه ها باهام قهر میکرد ...
و خیلی چیزای دیگه...
اینا غیرت هست، دلگرمی میده ، ذوق میدوء زیرِ پوست آدم، اما تو دراز مدت خسته ت میکنه ...
غیرت رو بد برامون تعریف کردن ...
غیرت فقط صدا کلفت کردن و عربده کشیدن نیست
غیرت فقط " موهاتو بپوشون"، " بلند نخند "، " با فلانی حرف نزن " نیست ...
غیرت، یعنی نذاری، سفیدیِ چشماش، رگه ی قرمز بیفته توشون ...
یعنی نذاری صداش از بغض و شونه هاش از غم بلرزه ...
غیرت یعنی، مراقب دلش باشی ...
مراقب روحش باشی ...
غیرت یعنی، فقط تو بتونی خنده بیاری رو لباش، حتی تو بدترین شرایط ...
غیرت یعنی، خنده‌ها و گریه‌ها و غرغر کردنا و ناز کردناش فقط واسه تو باشه ...
غیرت یعنی، بمونی به پاش و با موندنت ثابت کنی میخوای فقط مالِ تو باشه، نه با داد و دعوا ...
غیرت یعنی، زل بزنی تو چشماش و بگی : " غیرِ تو، هیچکس نمیتونه دلمو بلرزونه ..."
غیرت فقط تو وجودِ مردایی که یه عالمه ریش و سیبیل دارن نیست ...
من غیرت رو تو وجودِ پسر بچه ای دیدم که سعی داشت گریه ی دختر کوچولوی همسایه رو تبدیل به خنده کنه ‌...

"مهسا امیری راد"


 

[ادامه مطلب را در اینجا بخوانید ...]
منبع این نوشته : منبع
غیرت ,یعنی، ,غیرت یعنی،

همین حالا با تو ...

اگر نتوانم با تو قهوه بنوشم
قهوه‌خانه‌ها به چه کار می‌آیند؟
و اگر نتوانم بی هدف با تو پرسه بزنم
خیابان‌ها به چه کار می‌آیند؟
و اگر نتوانم
بی هراس نامت را در گلو بگردانم
کلمات به چه کار می‌آیند؟
و اگر نتوانم فریاد بزنم
«دوستت دارم»
دهانم به چه کار می‌آید...؟


" سعاد الصباح"



 

[ادامه مطلب را در اینجا بخوانید ...]
منبع این نوشته : منبع
می‌آیند؟و ,نتوانم

فقط صمیمیت و دیگر هیچ ...

یکی از دوستام میگفت خواهرش همیشه سانتافه سفید دوست داشته! بعد یه روز یه خواستگار براش میاد که سانتافه سفید داشته ولی خواهرش اونو رد میکنه! دوستم بهش میگه سانتافه سفید داشت خواستگاره‌ها! خواهرش میگه حالا سانتافه نشد 206 ! ولی مهم اینه طرفت بفهمتت!
منم دقیقن عشق سانتافه سفید داشتم اما میگم مهم اینه یکیو بخوای و اون بخوادت! سانتافه‌هه بشه 206! بشه هرچی تو باز باهاش عشق میکنی!
ماشین اونه که شب به شب ببرتت دور دور و صدای ضبطش مستت کنه! ماشین اونه که سالی چند بار تا شمال ببرتت و خاطره باهاش بسازی و آرزوهاتو روش پیاده کنی! ماشین اونه که تو عاشق رانندشی و رانندش برا خاطر دلت تا ته دنیا میرونه و میره! چه فرقی داره مدلش چی باشه؟
206ای که هروقت دلت بگیره نیم ساعت بعد پایین پنجره اتاقت صدا بوقش بیاد، می‌ارزه به صدتا سانتافه‌ای که بیفته گوشه یه پارکینگ و صاحبش فقط افه و ژستشو بیاد!
من حالا عشق معمولی‌ترین ماشین دنیا رو دارم با دیوونه‌ترین راننده دنیا که تا جایی که دلم بخواد دستش به فرمونه که ببرتم و من کنارش بشینم و براش شعر و آواز بخونم و خاطره تعریف کنم و حرف بزنم و سیب بزارم دهنش و بخندونمش! من حالا عاشق معمولی‌ترین ماشین با خفن ترین ضبطم که میشه با صداش قلبمون منفجر شه و بمیریم از حال خوشِ کنار هممون خصوصن با آهنگایی که ما رو عاشق هم میکنن!

" مانگ میرزایی"




منبع این نوشته : منبع
ماشین ,سانتافه ,اونه ,عاشق ,حالا ,خواهرش ,سانتافه سفید ,ماشین اونه ,معمولی‌ترین ماشین

حاصل جمع من و تو ...

به هــــم گره زده تنهاترین عددها را
ظرافتی که به هم ضرب میکند ما را

من و تو هر دو عددهای کوچکی هستیم
دو تا عـدد ڪه نداریــم تاب منها را

من و تو حل هم‌ایم و چگونه دیگر جبر
ز هــم جدا ڪند این اتحاد زیبا را

مــرا نبـــود تـوان ســرودن غزلـی
تو خود غزل شدن آموختی الفبا را

به ساحل آمده‌ای تو،ومن مِه‌ای شده ام
بپوشم از تو مگر چشم شور دریا را!

من و تو-باشی اگر-مثل بادبادک ها
کنار هم به هوا می بریـــم دنیا را ...

" مصدق آقاجانلو "



 

[ادامه مطلب را در اینجا بخوانید ...]
منبع این نوشته : منبع

تو بهترین منی ...

تو اعتبار خطوطِ
دور و اطراف چشم آیدایی
غرور شاملو در شعرهایش
تو زنانه زیستن فروغی
لحن دلنشین خوانش مشیری
تو صادقانه ترین لحظه های نیمایی
لطافت سهراب سپهری،
زمانی که رود می دید
لرزش  پر از حزن صدای فرهاد ،
وسط غصه ی شهری
روی نیمکت چیده ی پارک
نزدیک همان چراغی که ماه تر شده بود
تو صافی حنجره ی سیاووشی
دوردستی
مثل فریدون و اندوه جاده و قوزک پا
نزدیکی همانندِ سیمین
به شعرهای معاصر
تو خود خود ترانه ای
رقص واژه های مولانا
تو علاقه ی نوح،
به بقای هر دوستت دارمی
تو سلیمانی
نشسته بر زبان هر عاشق
تو کلام مشترکی
میان هر قطره ی جان
بارانی ترین روز سالی
تو  کمانی هستی پر از نقش و نگار،
که گیسوی آسمان را صاف کرده تا
چهره ی بهار را خوب ببینم
تو هرم  لب های منی
وقتی که روی عکس هایت
نفس می پاشم
و تو را با نام خودم
صدا می زنم
تو بازوی شعری
زیر سر عشق ...

" رسول ادهمی "




منبع این نوشته : منبع

بهترین دوستم ...

رفاقتی دوستت دارم...

مرامی

از آن قدیمی ها!

مثل دااش مشتی ها پایت ایستاده ام!

رفاقتی دوستت دارم...

از آن مدل ها که با کجایی تصدق نگاهت صدایت میکنند!

آن تیپ ها که دستم را زیر چانه ات بگیرم و بگویم

چطوری ورپریده!

رفاقتی دوستت دارم...

از آن ها که وقتی چای برایم ریختی بگویم ای فدای دست و پنجه ات!

آن ها که هر صبح بگویم آهای عیال

بیا ببافم آن موهای لامصبت را و شب ها بازشان کنم با ذوق!

رفاقتی دوستت دارم...

از آن ها که هلاک رفیقشانند!

همان ها که سر میدهند برای رفیقشان

رفاقتی دوستت دارم!


" حامد نیازی "  



 

[ادامه مطلب را در اینجا بخوانید ...]
منبع این نوشته : منبع
دوستت ,رفاقتی ,دوستت دارم ,رفاقتی دوستت

یک قدم مانده تا خدا ...

آدم‌ ها با دلایل خاص خودشان به زندگی‌ ما وارد می شوند
و با دلایل خاص خودشان از زندگی ما می‌‌ روند ...
نه از آمدن‌ ها زیاد خوشحال باش، نه از رفتن‌ ها زیاد غمگین ...
تا هستند دوستشان داشته باش به هر دلیلی‌ که آمده اند به هر دلیلی‌ که هستند بودنشان را دوست داشته باش بی‌ هیچ دلیلی‌ ...
شادمانی‌ های بی‌ سبب، همین دوست داشتن‌ های بی‌ چون و چراست ...

" نیکی‌ فیروزکوهی "



[ادامه مطلب را در اینجا بخوانید ...]
منبع این نوشته : منبع
دلیلی‌

مسافرِ عشق ...

آنکه دوستش داشتم
پرنده ای بود
بر شیار گونه هایش رد پای آسمانی
رو به جایی که خود هم نمی دانست خودنمایی می کرد
و من خود را به ندیدن می زدم
آنکه دوستش داشتم
مسافری بود
همیشه در دستهایش چمدانی و
در جیب هایش بلیطی برای نماندن بود
اما از لب هایش حرفی از رفتن نمی ریخت
آنکه دوستش داشتم
رگ خوابم را در دست داشت
و با همان دستهایی که همیشه بوی نرگس می داد
دست بر موهایم کشید و از رفتن گفت
اما در دستهای من زنجیری نبود
فقط لحظه ای نگریستمش و
تنها بر زانوانش گریستم
تنها گریستم و گریستم و او
بر رودخانه ی اشکهایم
قایقی به آب انداخت
و از هر آه تلخ و سردم
بادبانش را جانی دوباره بخشید
آنکه دوستش داشتم
شبی تمامی زیباییش را در کوله باری ریخت و
بی آنکه حتی نگاهی
به کسی که پشت سرش
کاسه ای آب در دست نگرفته بود انداخته باشد
رفت و رفت
و در پی یافتن آنچه خود هم نمی دانست
ذره ذره زیبایش را
در آغوش دیگران جای گذاشت
و به باد سپرد عطر نرگسی دستانش را
آنکه دوستش داشتم
از ابتدا برای رفتن آمده بود
و برای ماندنش
به همراه من
نه زنجیری بود
نه قفسی
و نه حتی کاسه آبی برای بازگشتن
و همانگونه که همیشه دوست می داشت مثل همه شد ...

"مصطفی زاهدی"


 

[ادامه مطلب را در اینجا بخوانید ...]
منبع این نوشته : منبع
دوستش ,رفتن ,هایش

قصه ی ناکام عشق ...

استاد اجازه ؟
جان ِ دلم ؟ ... ازدواج کرد
موضوع داستان ِ دلم ...! ازدواج کرد

عمرم به عشق بودن ِ با او گذشت و رفت
هرگز نشد از آن ِ دلم ... ازدواج کرد

غیر از غمش کسی به دلم تسلیت نگفت
روزی که هم زبان ِ دلم ازدواج کرد

خاموش شد ستاره ی زیبای بخت من
مهتاب کهکشان  دلم ... ازدواج کرد

خواهم نوشت قصه ی ناکام عشق را
بازیگر ِ رمان ِ دلم ... ازدواج کرد ...

" محمد‌ سیاهپوش "


منبع این نوشته : منبع
ازدواج

زیباترین هدیه ی خداوند ...

این چندمین تولد توست ؟
و چندمین انبساط مجدد کائنات ؟
و این چندمین بار خلقت است ؟
و چندمین انفجار سکوت ؟
چندمین لبخند آفرینش ؟
خورشید را چندمین بار است که میبینی ؟
و پروانه ی ساعتها چندمین بار است که میچرخد ؟
و ثانیه چندمین بار است که به احترام تو برمیخیزد ؟
چندمین بار است که مجددا نفس میکشی ؟
چندمین دم !؟
چندمین آن !؟
آه که تو چه قدر خوشبختی !
و جهان چه پرغوغاست
که بی نهایتمین تولد تو را جشن میگیرد ...

" رضا روزیخواه "




منبع این نوشته : منبع
چندمین ,؟چندمین

ای تمامی دارایی قلب من ...

تو را به زبان تمامی خواستن هایم
به سوگندهای عاشقانه ی محکم دنیا
به لبخند خورشید و ماه
به رویش جوانه های بیتاب بهاری
و به بیداری تمامی ستارگان
ترجمه خواهم کرد
تو را به وسعت خدا
به رقص زلال ترین چشمه ها
به پاکی اشک کودکان
و به سرمستی چکاوکهای مهاجر
دوست میدارمت
نگاهت در امتداد نگاهم
و تولد انگشتانت را در دستهایم جشن میگیرم
و به تماشای پروازمان مینشینم
ای تمامی دارایی قلب من
به طلوع عشقمان سوگند
تا ابد...تا ابد...تا ابد...
تنها به آهنگ قلب تو گوش خواهم کرد ...

" مریم پاک نهاد "



 

[ادامه مطلب را در اینجا بخوانید ...]
منبع این نوشته : منبع
تمامی ,تمامی دارایی

مرور خاطرات ...

با تو کشف کردم که بهار

برای گرامی داشت تنها یک پرستو می‌آید...
پیش از تو، می‌پنداشتم که پرستو
سازنده‌ی بهار نیست...


با تو دریافتم که خاکستر، اخگر می‌شود
و آب برکه ها‌ی گل‌آلودِ باران در گذرگاه‌ها
دوباره، به ابر بدل می‌شوند،
و جویباران، در نزدیکی مصب خویش
پالوده می‌شوند و به سرچشمه‌های خویش باز می‌گردند،
و قطره‌ی عطر، خانه‌ی مینایی‌اش را رها می‌کند،
تا به گل سرخش، بازگردد،
و گل‌های پژمرده در تالارهای ظروف سیمین،
به غنچه‌های کوچک در کشتزاران ِ خویش باز می‌گردند.
و جغدهای لطیف می‌آموزند، چونان مرغ عشق
ترانه‌های غمگین سر دهند...


با تو به ریگ‌های کبود در ساعت شنی‌ام خیره شدم،
که از پایین به بالا فرو می‌افتاد،
و عقربه‌های ساعت به عقب می‌شتافت...
با تو کشف کردم که چگونه قلب،
باغچه‌ی شیشه‌ای گیاهان زندگی را،
رها می‌کند تا به باغ بدل شود...
و با تو این حقیقت ناخوش را دریافتم
که عشق، تنها برای آخرین معشوق است...

آیا می پنداری بر تو عاشقم؟

" غاده السمان "



 

[ادامه مطلب را در اینجا بخوانید ...]
منبع این نوشته : منبع

ای تو جاری توی رگهام ...

صبحی دیگر رسید و من در انتظار تو چشم میگشایم
و دلم لبریز است از دیدن خورشید جانم
تا جان ببخشد و ذوب کند یخهای کسالت و اندوه را تو با چشمانت زندگی
و شادی را برایم به ارمغان می آوری ساده می آیی
و پر شکوه و چه میدانی از غوغا و بلوایی که بپا میکنی دردرونم
چشانم سخت تورا میجویند ای جاری زلال . ای تابیده بر دلت مهر
و من باز هم از دستانت شکوفه مهربانی میچینم امروز
صبح بخیر عزیزم ...



*** سلام و صبح بخیر آقای"""...روزتون پر از خیر و برکت



منبع این نوشته : منبع